وقتی تو آمدی
وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.



تو مانند بارانی بر روی منباریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبمروییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدیو دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم راگرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیایمنی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امیدزندگیمنی
تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروعبه
خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بینرفت.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچهقلبم
بیرون ریختم و از یادم بردم!
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر ازگذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
همیشه شد ، و داستان لیلی و مجنون برایمواقعی تر از قبل شد!
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم بهاستقبال عشق رفت
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد ، و دیگردر کنار ساحل تنها
نبودم تو نیز با من بودی
تو که آمدی شبهای شهر ستاره بارانشد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرابا آن نوای آرامت پر از محبت کردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازتدر آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشیدی
تو در دفتر عشقم می مانیو خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی کهبا هم داشتیم در
صندقچه قلبم میگذارم و کلیدش را به دست حق میسپارم



