اس ام اس های زیبا
لره پيراهن مشكي پوشيده بود. گفتند: خدا بد نده چي شده؟ گفت: انگشت بابام رفته زير تريلي! گفتند: خب اين كه پيراهن مشكي پوشيدن نداره! گفت: آخه انگشت بابام توي دماغش بوده
لره ميره خواستگاري، باباي دختره ازش ميپرسه: شما شغلتون چيه؟ لره ميگه: قازي! باباهه حال ميكنه، ميگه: كدوم شعبه؟ لره ميگه: اي
ادامه رو ببین.............
ادامه مطلب
کتاب های آمزشی
نام کتاب: راههای نفوذ به شبکه های کامپیوتری
نام مولف: ؟؟؟
تعداد صفحات: 13 صفحه
گردآورنده: ؟؟؟
فرمت: zip
حجم: 312 کیلوبایت
رمز: pcpdf.blogfa.com
نام مولف: ؟؟؟
تعداد صفحات: 100 صفحه
گردآورنده: ؟؟؟
فرمت: zip
حجم: 488 کیلوبایت
رمز: pcpdf.blogfa.com
نام کتاب: برنامه نویسی برای سیستم عامل سیمبین
نام مولف: موسی مرادی
تعداد صفحات: 38 صفحه
گردآورنده: موسی مرادی
فرمت: zip
حجم: 817 کیلوبایت
رمز: pcpdf.blogfa.com
نام کتاب: شبکه نام مولف: علی رضایی تعداد صفحات: 41 صفحه گردآورنده: parstech فرمت: zip حجم: 614 کیلوبایت رمز: pcpdf.blogfa.com
نام کتاب: تجارت الکترونیک
نام مولف: سید حسام میر نظامی
تعداد صفحات: 26 صفحه
گردآورنده: مرکز اطلاع رسانی و پژوهش های برنامه نویسی ایران
فرمت: zip
حجم: 240 کیلوبایت
رمز: pcpdf.blogfa.com
دانلود در ادامه............
ادامه مطلب
نیایش
پروردگارا!
می خوانمت آنگونه که نیلوفران نیایش تو را با تمام نشاط می سرایند، می جویمت چنان که نسیم به گاه اذان تو را میخواهد و به بهشت نگاه تو پناه می آورم تا مرا سرشار از زیبایی حضورت کنی، ای همه روشنایی و شیدایی مرا آینه دار صفات خویش کن.

به چه مي خندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟
به چه چيز؟
به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟
به چه مي خندي تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه مي خندي تو؟
به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟
خنده دار است، بخند...
تم ویستا برای xp

دانلود در ادامه.............
ادامه مطلب
خیلی وقت بود من سایت رو آپ نکرده بودم
امروز نمیدونم چی شد جو گرفت
آپ کردم
امیدوارم با نظراتتون منم به سوی پیشرفت بکشونین
ممنون از همه دوستان
همه چی هیچی پوچ
انجمن داستان نویسان
درس
این بار هفتم بود که کیفم را می گشتم ، همه سوراخ سنبه هایش را زیر و رو کردم،اما دریغ از یک تک تومانی .
پاهایم از شدت خستگی دیگر نای راه رفتن نداشتند، چیزی حدود دو ساعت و نیم پیاده روی .
فاصله ایستگاه هشتم تا نهم به اندازه ای بود که می شد تابلوی ایستگاه نهم را به وضوح دید ، با خودم فکر کردم بهتر است مجانی سوار اتوبوس شوم، فکر خوبی بود ، بعدا در یک موقعیت بهتر می توانستم جبران کنم . با انگیزه بیشتر قدمهایم را بزرگتر برداشتم ، چیزی به ایستگاه نمانده بود ، عجب شانسی ! درست همان موقع اتوبوس رسید ، اما یک نفر سد راهم شد و از من تقاضای کمک کرد . چه حس عجیبی، برق چشمهایم را باور می کردم یا عصبانیتم را ؟ گفتم پولی همراهم نیست، از او دور شدم ، دیگر هر دو را از دست داده بودم .
فشار عجیبی را روی دستم حس می کردم ، مشتم را باز کردم ، یک اسکناس که با عرق دستم خیس آب بود.
کاش حواسم را بیشتر جمع می کردم، با فشار مضاعف دستم را مشت کردم .
ان روز همه مسیر خانه را باپای پیاده طی کردم.
منبع:www.minimaltbz.com
عجیب ولی زیبا
از آنجا دور شدیم ، کمی بعد همان بچه را دیدیم که با دستهای کوچکش پدر معلول ومادر نابینایش را هدایت می کرد .
واینبار برای یک لحظه آرزو کردم که خدا مرا ببخشد ، عاشقانه عاطفه را بغل کردم وخدا را به خاطر کارهای عجیب ولی زیبایش شکر کردم.
منبع:www.minimaltbz.com
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو
ازدواج یعنی همین !
استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور .
اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت .
استاد پرسید : " چه آوردی ؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم .
استاد گفت : عشق یعنی همین !
شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور .
اما به یاد داشته باش که باز نمی توانی به عقب برگردی !
شاگرد رفت و پس ازمدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم . ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت : ازدواج هم یعنی همین !!

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم امد

به خلوتگاه تنهاییت دوباره خواهم آمد،
و خواهم شکست
سکوت تنهاییت را و تو را با خود
به تجلی گاه روشنی می برم
به جایی که احساس آئینه قابل لمس باشد
به جایی که سکوت معنای همه ی حرفهای ناگفته است
به دوردستها
به دیاری که آدمها زیر سنگینی کوله بار خیانت
بی صدا ،نشوند.....
به دیاری که همه تن پوشی از صفا
به همراه دستاویزی از راستگویی به تن
کنند و در دشت وسیع صداقت همراه با رقص واژه ها
و با ترانه سکوت
به دلبری دلهای عاشق بروند
و از آنجا همگام با هم به دیار تو می آئیم .
تو ای تنها واژه معلوم ...........
بی تو من تنهای تنها می شوم...
بی تو من تنهای تنها می شوم رهسپار کوی غم ها می شوم
می نشینم گوشه ای غمگین و سرد با خیالت غرق رویا می شوم
آه ! سیرم بی تو از این زندگی خسته از امروز و فردا می شوم
تا که می بینم تو را بی اختیار غرق دریای تمنا می شوم
با نگاه ساده ات ای نازنین پای تا سر غرق رویا می شوم
از شرار آن نگاه آتشین باز گرم سوختن ها می شوم
بی تو معنای ندارد زندگی با تو ای عشق معنا می شوم
ای شراب شعر و شو ر هر غزل با تو مثل گل شکوفا می شوم
صادقانه می گو یم ای عزیز بی تو من تنهای تنها می شوم

کوچه...
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروزنگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا گه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن...
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نه رميدم نه گسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟...

انتظار
به تو که چنین سخت مرا آزردی...
تو که باران نگاهت همه را می بارد...
تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند...
و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم...
به تو می اندیشم!
به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم...
امشبی را به من آرامش ده...
و تو خندیدی که نه جانم...
بین ما فاصله هاست...
و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم...!
و هنوز به تومی اندیشم!
به تو می اندیشم غریبه آشنا!
چشمانم هميشه گريانست و تو اشکهايم را پاک مي کني
و نمي داني که مسبب اشکهايم تو هستي..
کاش قلب مهربانت را به من هديه مي کردي...
تا مي ديدي همه هستيم را به پايت ميريزم ...
افسوس که در قلب مهربانت جايي ندارم....
من جدا از تو ميان غصهايم ميميرم ...
ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که ...
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبهایم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را...
قانون دنیا تنهایی من است...
و تنهایی من قانون عشق است...
و عشق ارمغان دلدادگیست...
و این سرنوشت سادگیست...

مي رسد روزي که بي ما روزها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ دوست را باور کني
ميرسد روزي که بي ما در کنار دفترت
شعرهاي کهنه را مو به مو از بر کني

غرورم محكوم شد به خرد شدن ...
احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ...
دلم محكوم شد به تير خوردن ...
چشمانم محكوم شدند به باريدن ...
خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ...
و اما عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ...
در ميان جاي جاي قلبم ...
و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه شده ام
_________________
باید در زندگی چیزی بیش از داشتن همه چیز وجود داشته باشد.
|
عشق يعنی رازقي٬ يعنی نسيم |
قلب سرزمين عجيبي است. زيرا هم زادگاه عشق است هم آرامگاه آن*




